کوتاه و خواندنی : 
« یاد مردان خدا ... »

... گردان ، پشت میدان مین رسیده و زمین گیر شده بود. چند نفر رفتند که معبر را باز کنند. 

او هم رفت ، 15 ساله بود. چند قدم که رفت ، برگشت. یعنی ترسیده ؟! خب ! ترس هم داشت ! او ، اما ، پوتین هایش را به یکی از بچه ها داد و گفت : « تازه از تدارکات گردان گرفتم ، حیفه ! بیت الماله ! ... . » ، و پابرهنه رفت ! ... . "

 
*****

برای شادی ارواح مطهر امام (ره) و شهیدان ، صلوات ؛
" اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم "