شعر مصائب شهر شام
میهمانان شام غم
شامیان! این همه تحقیر به مهمان نکنید
روز خود را ز ستم شام غریبان نکنید
میهمانند شما را حرم آل الله
آتش و سنگ، نثار ره مهمان نکنید
حرمت عترت و قرآن نشنیدید مگر؟
دشمنی این همه با عترت و قرآن نکنید
کاروانی همه داغ جگر از راه رسید
شام را این همه آذین و چراغان نکنید
این عزیزان خدا آینه ایثارند
شادی محنتشان آینه بندان نکنید
بی قرار و دمی از گریه ندارند قرار
خنده بر گریه این جمع پریشان نکنید
دم دروازه ساعات چرا جمع شدید؟
جمعتان باد پریشان، ستم این سان نکنید
آه، ناموس خداوند تماشایی نیست
هتک حرمت ز سراپرده یزدان نکنید
این اسیران شمایند، امیران شما
بر امیران خود این کینه و طغیان نکنید
عترت احمد و ویرانه نشینی عجبا!
پایه مردمی و عاطفه ویران نکنید
یوسف فاطمه را جای به زندان ندهید
این قدر فاطمه را اشک به دامان نکنید
(سید رضا موید ـ کتاب گلهای اشک)

****
شامیان! خنده به زخم جگر ما نزنید
ساز با نالۀ ذرّیۀ زهرا نزنید
سر مردان خدا را به سر نیزه زدید
مرد باشید دگر سنگ به زن ها نزنید
به زنان بر سر بازار اگر سنگ زدید
دختران را به کنار سر بابا نزنید
علی و فاطمه در جمع شما اِستادند
پیش چشم علی و فاطمه ما را نزنید
به اسیری که بود در غل و زنجیر زدید
به یتیمی که دویده است به صحرا نزنید
رقص شادی جلوی محمل زینب نکنید
پای سرهای بریده به زمین پا نزنید
بگذارید برای شهدا گریه کنیم
خنده بر داغ دل سوختۀ ما نزنید
کشتن فاطمه بین در و دیوار بس است
تازیانه به تن زینب کبری نزنید
به تماشای سر پاک حسین آمده اید
این قدر دست به هنگام تماشا نزنید
سخن «میثم» دل سوخته را گوش کنید
دوستان! غیر در خانۀ مولا نزنید.
غلامرضا سازگار (میثم)
***
شامیان! دف نزنید، پیش ما صف نزنید
دور رأس شهدا این قَدَر کف نزنید
روز ما را دگر از زخم زبان، شب نکنید
خنده بر اشک من و گریه ی زینب نکنید
آه از کرب و بلا، وای از شام بلا
عوض ذکر سلام، ندهیدم دشنام
کس به مهمان نزند سنگ کین از لب بام
نسب و نام و مقامم همگی می دانید
به چه تقصیر و گنه خارجیم می خوانید؟
آه از کرب و بلا، وای از شام بلا
من نبی را ثمرم، من علی را پسرم
خار و خاشاک ز بام، کس نریزد به سرم
این قدر دخت علی را به کنارم نزنید
تازیانه به تن خواهر زارم نزنید
آه از کرب و بلا، وای از شام بلا
کربلا داغ پدر، عطش و اشک بصر
شام غم زخم زبان، آتشم زد به جگر
عمه ام با بدن خسته دعایم می کرد
سر بابا سر نی، گریه برایم می کرد
آه از کرب و بلا، وای از شام بلا
منم و سلسله ام، میر این قافله ام
پیش رو رأس حسین، همه سو هلهله ام
زخم تن، زخم زبان، قسمت و تقدیر من است
مونس و همدم من، حلقه زنجیر من است
آه از کرب و بلا، وای از شام بلا
***

در نــام رقیــه، فــاطمه پنهـان است
از این دو یکی جان و یکی جانان است
در روی کبــود ایـن دو پیـداست خدا
آیینـه، بـزرگ و کوچکش یکسان است
***
عمه! ببین، تـاج سرم آمده ... چشم تو روشن، پدرم آمده
مسافر شهر شام! ... پدر! علیک السلام
ای به فدای لب خشکیدهات ... خون دلت ریخته از دیدهات
مسافر شهر شام! ... پدر! علیک السلام
بیا که تا شانه به مویت زنم ... بوسه به رگهای گلویت زنم
مسافر شهر شام! ... پدر! علیک السلام
بی تو مرا کعب و سنان میزدند ... بـر جگـرم زخـم زبــان میزدند
مسافر شهر شام! ... پدر! علیک السلام
ای مـه روی تو چراغ شبم ... جای لبت مانده به روی لبم
مسافر شهر شام! ... پدر! علیک السلام
لاله لیلا علیاکبر کجاست؟ ... بـرادرم علیاصغر کجاست؟
مسافر شهر شام! ... پدر! علیک السلام
آن که زدی بوسه به رویم کجاست؟ ... حضـرت عبـاس؛ عمـویم کجاست؟
مسافر شهر شام! ... پدر! علیک السلام
****
با نام و یاد خداوند متعال